ساختن چه زیباست. چقدر عجیب که در این چند روز توانستم بسازمش. باورم نمیشد و میدانی این انجام دادن در حین باور نکردن و ساختنش و افت و خیرهایش است که دوست دارم. انگار خودش یک بازی است. پر از پازلهای حل نشده، پر از جاهایی برای گشتن، پر از باسهایی که هیچوقت فکر نمیکنی میتوانی شکستاشان بدی ولی بالاخره پیروز میشوی. یادمیگیری و لذت میبری و پیشرفت میکنی و خودت را غافلگیر میکنی. گاهی هم او تو را غافلگیر میکند. و تو باید اجازه بدهی که واردت شود. به صدایش گوش کنی. و لحظهای هست که او از تو جدا میشود و تو او را میزایی، و احساس میکنی که مال توست. دوستش داری همانطور که مادر فرزندش را دوست دارد. و برزگش میکنی و وارد جامعهاش میکنی و دیگران میبیینندش. و نقطهای هست که تو باید رهایش کنی. بگذاری برود و در قلبت و در ته درایو اف نگهش داری. اما هنوز که آن وقت نشده نه؟
عاشق شغلی هستم که هنوز ندارمش.
برچسب:
نویسنده: سام حسینی